حرفهای نگفته
 
قالب وبلاگ
ترنس سکشوال که باشی ،
تازه اول همه حسرتهای دنیاست ...
دنیا دنیا حسرت ... حسرت به اندازه همه دنیا ...
از اسباب بازیهای زندگی کودکانه ات بگیر تا ... تا عاشق شدن دلت!
از اسمت بگیر تا لباس تنت ...
از گرگهای اطرافت بگیر تا دروغهای قشنگ هوس بازان ...
از ویترینهای لباس زنانه که باید فقط تماشاگرشان باشی تا لباسهای مردانه که مجبوری تنت کنی ...
از احساس در قفس مانده ی زنانه ات که آرزوی هر مردی است ...
از حس مادرانه ای که ... آه ...
از همه زندگی ات ... همه زندگی بر باد رفته ات ...
ترنس که باشی یعنی اینکه روزهایت را خط بزن تا بگذرد ...
یعنی این دنیا را بی خیال ...
یعنی منتظر مرگ باش ...
فقط همین !

[ جمعه 31 مرداد1393 ] [ 11:35 بعد از ظهر ] [ دلآرام ]
چه بی خبر رفتی ...

حتی بی خداحافظی ...

باورش سخت است ،

چه کنم با لحظه های بی تو ؟

چه کنم با دل نگران ؟

چی کنم با چشمان دوخته به راه و منتظر و بارانی ...

هر شب ،

در دل تاریکی ،

در چهار دیواری تنهایی ام ،

بین اشک چشم و آه دلم جنگ است ...

هر کدام می خواهد از آن دیگری سبقت بگیرد اما ،

حتی آنها هم کم می آورند بی تو !

مثل من ...

تو بگو ... چه کنم بی تو ؟

[ جمعه 26 اردیبهشت1393 ] [ 10:8 قبل از ظهر ] [ دلآرام ]
مریم خاتون ملک‌آرا،اولین دوجنسه شناخته‌شده کت و شلواری پوشید و قرآن را در پرچم ایران پیچید و کفش‌های خود را (مانند حر در واقعه عاشورا)از گردن آویزان کرد و راهی جماران شد.

به گزارش رویش نیوز به نقل از فاطر، مریم خاتون پور ملک‌ آرا اولین تراجنسی شناخته شده ایرانی بود که در سحرگاه ششم فروردین ۱۳۹۱ دیده از جهان فرو بست. شخصیت کاریزما و محکم او باعث شده بود تا بتواند از آیت الله خمینی (ره) جواز تغییر جنسیت افراد تراجنسی را بگیرد. جوازی که در تمام ادیان و در تمام دنیا اولین بود.

دید باز آیت الله خمینی (ره) و استقامت مریم خاتون باعث شد تا نه تنها ترنس‌‌های ایرانی بلکه تمام ترنس‌های مسلمان دنیا احساس آسودگی کنند و اسلام شیعی نیز به عنوان تنها دین حامی ترنس‌ها شناخته شود.

مریم خاتون پس از این کار نیز دست از تلاش خود بر نداشت و با تمام مشکلات سر راهش یک انجمن مردم نهاد رسمی (NGO) و تحت نظارت وزارت بهداشت و وزارت کشور را تاسیس کرد.

83875813f775767bc91bf67174369af5 عکس/دوجنسه‌ای که با امام(ره) دیدار کرد!
شرح ماجرا

در سال ۱۳۵۳ ملک آرا طی ملاقاتی با فرح پهلوی مشکلات خود را در میان گذاشت و فرح پهلوی به وی پیشنهاد داد تا تعدادی از تراجنسی‌ها را جمع کرده تا به این افراد امتیازاتی تعلق بگیرد اما این پیشنهاد به سرانجام نرسید.

پس از آن ملک آرا که خود را فردی مذهبی می‌دانست در پی حکم شرعی بود. وی پس از ملاقات با آیت الله بهبهانی و توضیح وضعیت خویش پیشنهاد ارسال نامه به آیت‌الله روح الله خمینی در نجف را از طرف ایشان دریافت کرد.

مریم خاتون می‌گوید «من به ایشان گفتم همیشه احساس می‌کنم یک زن هستم.

در سال ۱۳۵۴ مُلک‌آرا (فریدون سابق) که در صدا و سیمای آن زمان مشغول به کار بود پاسخ نامه خود را از سید روح‌الله خمینی (که توسط شاه در عراق در تبعید بود) دریافت کرد.

مریم خاتون می‌گوید: «برای امام نوشته بودم مادرم برای من تعریف کرده که در ۲ سالگی من با گچ خودم را مثل زنان آرایش می‌کردم و امام با تصور اینکه من یک دوجنسه هستم جواب دادند که باید طبق قوانین اسلامی یک زن شوم»

در سال ۱۳۵۷ مریم خاتون به پاریس سفر کرد تا با آیت الله خمینی(ره) ملاقات حضوری داشته باشد ولی ناموفق بود و پس از آن نیز انقلاب ۱۳۵۷ ایران رخ داد و مسیر برای گرفتن این تأیید بسیار سخت شد. ملک‌آرا از شغل خود اخراج شد و به اجبار به او هورمون‌های مردانه تزریق شد و تحت درمان روانپزشکان و درمان‌های اشتباه قرار گرفت.

فتوای تغییر جنسیت

مُلک‌آرا تسلیم نشد و سعی کرد با روحانیان با نفوذ آن زمان، از جمله آیت‌الله هاشمی رفسنجانی ملاقات داشته باشد. در سال ۱۳۶۳ از طریق دفتر آیت الله جنتی نامه‌ای برای سید روح الله خمینی (ره) نوشت که جوابی که آمد شبیه به فتوای اول بوده و مربوط به افراد دو جنسیتی می‌شد.

او سعی کرد آیت الله خمینی را در جماران ملاقات کند. ولی این کار ساده‌ای نبود زیرا جماران تحت تدابیر امنیتی شدید بود. ملک‌آرا کت و شلواری پوشید و قرآن را در پرچم ایران پیچید و کفش‌های خود را از گردن آویزان کرد (مانند حر در واقعه عاشورا) و راهی جماران شد. مأموران امنیتی جلو وی را گرفتند و با وی برخورد کردند ولی آیت‌الله حسن پسندیده (برادر بزرگتر امام خمینی) پس از دیدن ملک‌آرا، اجازهٔ ورود وی را داد و شخصاً او را داخل منزل برد.

پس از ورود، ملک‌آرا سعی کرد وضعیت خود را توضیح دهد ولی مأموران امنیتی به پارچه‌ای که به دور سینهٔ وی پیچیده شده بود شک کرده و تصور کردند وی مواد منفجره حمل می‌کند بعد از باز کردن پارچه متوجه می‌شوند سینه‌بند بوده، زنان حاضر در خانه به ملک‌آرا چادری می‌دهند تا وی خود را بپوشاند.

در همین حال پسر امام خمینی (ره)، سید احمد خمینی وارد شد و تحت تأثیر داستان ملک‌آرا قرار گرفت و قول کمک به ملک‌آرا داد. ملک‌آرا تحت فشار عصبی بیهوش شد.

ملک‌آرا می‌گوید: «آنجا بهشت بود، فضا، لحظه و همه چیز برای من بهشت بود. در راهرو بودم و می‌شنیدم که امام خمینی (ره) از اطرافیان خود عصبانی هستند و فریاد می‌زنند که چرا با کسی که به ما پناه آورده اینگونه برخورد می‌کنید و باعث آزار این فرد شده‌اید. امام خمینی (ره) می‌گفت این بنده خداست. امام با ۳ تن از پزشکان مورد اعتماد خود مشورت کرد و درباره تفاوت تراجنسی و دوجنسه و خنثی مشکل از آنان پرسید. بعد از این همه چیز برای من فرق کرد.

او خانهٔ آیت‌الله خمینی را ترک کرد و نامه‌ای در دستان وی بود که اجازه می‌داد ملک آرا و تمام تراجنسی‌ها در ایران تغییر جنسیت دهند. آن نامه فتوای آیت‌الله خمینی بود. همان چیزی بود که ملک‌آرا برایش آمده بود.
52a75beabc5b9b51adcf38a0ab1351c0 عکس/دوجنسه‌ای که با امام(ره) دیدار کرد!
به اعتقاد رابرت تیت خبرنگار گاردین، فتوای آیت الله خمینی (ره) که در آن در صورت تحقق شرایطی، عمل جراحی برای تغییر جنسیت مجاز دانسته می‌شد تأثیر پایداری بر جا گذاشت زیرا اکنون ایران به صورت کشور پیشگام در عمل جراحی برای تغییر جنسیت درآمده‌است.

ملک‌آرا پس از این کار درپی این بود تا استانداردهای تغییر جنسیت را در ایران برقرار کند و به تراجنسی‌های دیگر کمک کند. مریم ملک آرا انجمن حمایت از بیماران مبتلا به اختلالات هویت جنسی ایران را در سال ۱۳۸۶ هجری شمسی با کمک چند نفر از پزشکان برای حمایت از تراجنسی‌های ایرانی ثبت کرد.

951a592ddba2976ea1ad561236eaa892 عکس/دوجنسه‌ای که با امام(ره) دیدار کرد!
ملک آرا در سال ۲۰۰۱ در تایلند تحت عمل جراحی قرار گرفت زیرا به هیچ عنوان از جراحی‌های داخل ایران رضایت نداشت.

مریم خاتون پور ملک آرا در نهایت در ۶ فروردین ۱۳۹۱ (۲۵ مارس ۲۰۱۲) در خانه خود بر اثر سکته درگذشت و در محل تولدش در آبکنار، بندر انزلی به خاک سپرده شد.

[ پنجشنبه 24 بهمن1392 ] [ 10:57 قبل از ظهر ] [ دلآرام ]
این روزها باز هم خیلی بیشتر از قبل تو فکرم ...

انگار بازم به جایی رسیدم که باید کاری بکنم ...

نمیدونم چی خوبه چی بده ...

از بس فکر کردم راجع بهش فکرم زایل شده ...

الآن 7 ساله که دارم فکر میکنم ... که بالاخره باید چیکار کنم ...

فکر از دست دادن داشته هام پاهامو برای رفتن به جلو سست میکنه ...

از طرفی آرزوهای کوچیک و شیرین زندگیم تو دلم مونده ...

نمیدونم از دست دادن خانواده ، کار ، موقعیت اجتماعی و خانوادگی مهمه یا بدست آوردن هویت جدیدم ...

هویتی که حق منه ... هویتی که من باهاش بدنیا اومدم ...

نمیدونم بعد پروانه شدن چی میشه ... میترسم از سرزنش دیگران ...

میترسم از تنها موندن و تنها زندگی کردن ...

میترسم از اینکه پروانه شدنم به قیمت خیلی چیزها تموم بشه ...

میترسم زندگی بعد از پروانه شدن اون چیزی نشه که دلم میخواد ...

میترسم از پشیمونی ...

کم کم دارم به 32 سالگی میرسم ... خدایا ... داره دیر میشه ...

دست کمک دراز میکنم به  طرف هم قفس هایی که آزاد شدن ... اونهایی که پروانه شدن

لطفا کمکم کنید ... بگید که اونور چه خبره؟ ... بگید برای پروانه شدن باید چیکار کنم ...

بگید راهش چیه؟ ... شاید بهتره بعضی از ماها تو همین پیله بمونیم ... نمیدونم ...

کمکم کنید ... راهنماییم کنید ... داره دیر میشه برای همه چیز ...

[ پنجشنبه 12 دی1392 ] [ 4:39 بعد از ظهر ] [ دلآرام ]
باز دوباره با نگاهت ، این دل من زیرو رو شد

باز سر کلاس قلبم ، درس عاشقی شروع شد

دل دوباره زیرو رو شد

با تموم سادگی تو ، حرفتو داری میگی تو

میگی عاشقت میمیونم ، میگم عشق آخری تو

حرفتو داری میگی تو

میدونی حالم این روزا بدتر از همست

آخه هرکی رسید دل ساده ی من رو شکست

قول بده که تو از پیشم نری

واسه من دیگه عاشقی جاده ی یک طرفست

میمیرم بری آخرین دفعست

پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم

دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم

راستشو بگو این یه بازیه

نکنه همه حرفای تو مثه حرف همه

صحنه سازیه این یه بازیه

بی هوا نوازشم کن ، اشک و غصه هامو کم کن

با نگاه بی قرارت باز دوباره عاشقم کن

اشک و غصه هامو کم کن

قلب من بهونه داره ، حرف عاشقونه داره

راه دیگه ای نداره ، غیر از اینکه باز دوباره

سر رو شونه هات بزاره

[ یکشنبه 12 آبان1392 ] [ 9:44 بعد از ظهر ] [ دلآرام ]
من اینجا ، این گوشه تنها نشسته ام ...
چشم به افق ...
گاهی عابری می آید و میگذرد ...
انگار که ندیده باشد مرا ...
می رود و در افق ناپدید می شود ...
گاهی اما ،
صدای گامها در همین نزدیکی قطع می شود ...
سرم را که بالا میگیرم ،
چهره ای را میبینم لبخند به لب ...
کنارم روی نیمکت مینشیند و دستانم را در دستانش میگیرد ...
از گرمی دستانش ، سردی تنهاییم رنگ می بازد ...
من غرق در نگاهش فراموش میکنم تنهاییم را ...
اما به ناگاه بلند می شود !
دستم را می فشارد و لبخندی میزند ...
و آرام رهایم می کند و راهی می شود ...
نگاهم را که بر میگردانم سمت او ،
آن دوردستها ،
کسی را میبینم ...
نگاهش به عابر ،
منتظر ،
دور شدن عابر را میبینم ...
و دست به دست هم دادنشان را ...
و دور و ناپدید شدنشان را ...
و باز هم من ماندم !
من و تنهایی ...
روی نیمکت تنهای تنها ...
و باز من ماندم تنها ...

دیگر به عابرها دل نمیبندم . . .

[ یکشنبه 23 تیر1392 ] [ 6:49 بعد از ظهر ] [ دلآرام ]
دلم یک شب بهاری میخواهد
یک اتاق نیمه تاریک
پنجره ای رو به آسمان
و مهتاب
دلم یک خلوت دو نفره میخواهد
تو باشی و من
دست در دست هم
چشم در چشم هم
نفس به نفس
تنم اما ،
لمس دستانت را
گرمای نفسهایت را میخواهد
تا آب شود یخ زمستانش
تا جوانه بزند در بهارت
دلم یک عشق بی دریغ میخواهد
بی چشمداشت ،
بی سیاست ،
بی توقع ،
بی ریا ،
به رنگ آب ، شفاف مثل آب
دلم هوای یک هوای دو نفره کرده
گرم و دم کرده
دلم یک اضطراب شیرین میخواهد
اضطراب با تو بودن
تو را داشتن
مال تو بودن
تو ،

تویی که روزی خواهی آمد ...


[ سه شنبه 21 خرداد1392 ] [ 11:26 بعد از ظهر ] [ دلآرام ]

باز هم تیک تاک ساعت بود و

گذر لحظه های کوچکتر از ثانیه ها ...

باز هم گذر لحظه ها بود و حس گذر از زمان ...

باز هم من بودم و یک حس غریب ،

مثل هر سال ...

حسی بین غم و شادی ،


حسی بین گریه و خنده ،

و

همان لحظه

با شمارش تپش های قلبم ،

تحویل شد زمین و زمان ،

و دعا کردم که

" خدایا ما را آن ده که آن به "

به امید روزهای شاد و قشنگ برای همه

[ جمعه 2 فروردین1392 ] [ 7:44 بعد از ظهر ] [ دلآرام ]
روز به روز می تنم به دور خود

تاری از جنس مردانگی

تاری از جنسی محکم تر از جنس مرد

تاری که دیگر دستانم قدرت پاره کردن آن را ندارند

می تنم پیله ای از جنس تنهایی

پیله ای که روح زنانه ام را اسیر خود کرده

و در تاریکی سیاه چال سرنوشت ،

محکوم به مرگش کرده

پیله ای بر روی تمام خواسته ها و آرزوهایم

آرزو؟ !

آری آرزو ، اما آنچنان کوچک که در خیال کسی نمیگنجد!

پیله ای بر روی تمام زندگی ام

همچو کفنی بر روی یک مرده !

و در اسارت این تارها فریاد میزنم :

آی آدمها

پروانه وجودم در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است !

نه می تواند پرواز کند ،

نه می تواند بمیرد . . .


[ شنبه 14 بهمن1391 ] [ 10:31 بعد از ظهر ] [ دلآرام ]
پیاده رو

هوای تاریک و سرد

خیابون و ترافیک

صدای بوق ماشین ها و نور چراغشون

دارم بر میگردم خونه

باد  سردی به صورتم میخوره

یقه پالتومو  درست میکنم تا کیپ تر بشه

کیفمو میدم دست دیگه تا این یکی تو جیبم کمی گرمتر بشه

سرده

زن و شوهری میان و از کنارم رد میشن

دارن حرف میزنن و میخندن

دو پسر جوون به نظر دانشجوی شهرستانی

از روبرو میان و دارن از دانشگاه حرف میزنن

چند قدم جلوتر دو پسر پشت سر دو دختر دارن راه میرن

اونها چرت و پرت میگن و دخترها هم میخندن

تو پیاده رو هرکی تو عالم خودشه

و من

حس تنهایی عجیبی دارم

مثل بیشتر موقع ها دارم با خدا حرف میزنم

کسی از  چیزی که تو دلم میگذره خبر نداره

ظاهراً خوب و آرومم اما

کسی از دل پر آشوبم خبر نداره

یعنی من میتونم ادامه بدم؟

حس میکنم دیگه آخر راهه

حس میکنم توانی برام نمونده

کسی درکم نمیکنه

سخته حق میدم اما اونی که داره میسوزه منم

خیلی خسته ام از این روزگار

گاهی بشدت کم میارم طوری که دیگه نمیخوام ادامه بدم

خسته ام ، خیلی خسته ام

[ جمعه 24 آذر1391 ] [ 0:10 قبل از ظهر ] [ دلآرام ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پروانه وجودم در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است، نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد ... من یک ترنس سکشوال M to F هستم. نمی دانم چرا ! تنها خود خدا می داند که چرا ...




امکانات وب
  • پست بای
  • غاز