تبليغاتX
حرفهای نگفته

یکی از عواملی که میتونه به ادامه زندگی زناشویی کمک کنه و باعث شیرینتر و گرمتر شدن محفل خانواده بشه به دنیا اومدن یک نوزاد در خانواده است. زوجهای زیادی هستند که در سالهای اولیه ازدواج به فکر بچه دار شدن نیستند و هرکدوم دلایل خاص خودشون رو دارند ... اما هیچ زوجی وجود نداره که با داشتن توانایی بجه دار شدن ، بخواد تا آخر از بچه دار شدن صرف نظر کنه ... این دغدغه و احساس برای هر انسانی وجود داره ... متاسفانه برای ترنس سکشوالها این مساله یک آرزوست و تحقق اون در حال حاضر محال ... البته ترنسها قبل از جراحی توانایی باروری دارند اما اگر در اون شرایط ازدواج کنند و بچه دار بشوند باید تاآخر عمر نقشی نامتناسب با روحشون در قبال فرزندشون داشته باشند ... البته این اتفاق در بین درصد بسیار کمی از ترنسها اتفاق میفته که اکثرا به خاطر جبر خانواده مجبور به ازدواج می شوند ... ترنسها بعد از جراحی قدرت باروری ندارند و داشتن بچه ای که از گوشت و خون خودشان باشد برایشان امری محال است ... آآآآآآآآآآآآآه ... من کسی را دارم که میخوام بعد از عمل باهاش ازدواج کنم و اون هم کاملا به احوالات و شرایط من بعد از عمل آگاهه ... خودش میگه نداشتن بچه مهم نیست اما ... اما مگه من میتونم چنین حقی رو که خدا به اون داده ازش بگیرم ... به خدا نمی تونم ... آیا انسان میتونه انقدر خودخواه باشه که همه چیزو فدای خودش کنه؟! ... آیا من میتونم چنین حقی رو از کسی که دوستش دارم و خیر و صلاحش برام از همه چیز مهمتره بگیرم؟! ... شما راجع به رحم اجاره ای و تخمک اهدایی چیزی شنیدید؟ ... در رحم اجاره ای زن توانایی پرورش جنین در رحم خود را ندارد بنابراین جنینی که از لقاح تخمک و اسپرم زن و شوهر در محیط آزمایشگاهی بوجود میاد در رحم زن دیگری که داوطلب این کار شده قرار داده میشه تا رشد کنه و به دنیا بیاد ... تخمک اهدایی هم در مورد زوجهایی به کار برده میشه که زن توانایی تخمک گذاری نداره اما میتونه جنین رو در رحمش پرورش بده بنابراین تخمک از زن ناشناس دیگری گرفته شده و با اسپرم مرد عمل لقاح انجام شده و جنین حاصل در رحم همسر مرد قرار میگیرد تا رشد کند و به دنیا بیاد.نمیدونم حکم این مساله از نظر شرعی چیه ... اگه شما اطلاعاتی دارید خواهش میکنم کمک کنید ... شاید با ترکیب این دو روش ما ترنسها بتونیم همسرمون رو صاحب فرزندی کنیم که از خون خودش باشه ... نظر شما خیلی مهمه لطف کنید کمک کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

من ... راه ... دو تا ... دو تا راه ... دو راهی ... من و دو راهی ... منم و یک دو راهی ... من مانده ام بر سر یک دو راهی ... چه کنم؟ ... کدام راه را بروم؟ ... وای خدایا! ... خسته ام ... توان رفتن در من نیست ... میخواهم بر سر همین دو راهی بنشینم و خستگی در کنم ... نمیخواهم دیگر بروم ... خسته ام خسته ... دنیا با این همه نقش و نگار که آفریدی برای من در دو چیز خلاصه شده ... صبر و غم ... برای چه با من چنین کردی؟! ... مگر از من خطایی سر زده بود؟! ... آخر نوزاد هم مگر میتواند خطایی کند؟! چرا با من چنین کردی آخر چرا چرا چرا ؟ ... همه وقتی شکایتی از کسی دارند شکایتشان را به محضر تو عرضه میکنند ... با تو میگویند ... من از تو شکایت دارم! ... درست شنیدی خدای مهربان من ... من از تو شکایت دارم ... من شاکیم ... من از دست تو شاکیم ... باید پیش چه کسی عرضه کنم شکایتم را ؟ ... آیا بالاتر از محضر تو جایی هست ؟ ... جایی ندارم بروم ... پس از تو به تو شکایت میکنم ... چرا رسیدگی نمیکنی؟ ... چرا جواب بغض گلویم را نمی دهی؟ ... چرا جواب آه دلم را نمی دهی؟ ... چرا جواب اشک چشمم را نمی دهی؟ ... چرا جواب فریاد بی صدایم را نمی دهی؟ ... میترسم بیشتر بگویم بدتر از این سرم بیاوری ... نه ... دیگر بس است ... تحملش را ندارم ... رحم کن ... دیگر ... دیگر نمی توانم ... نمی دانم این چه سرنوشتی است ... حکمتی در کار است؟! ... آخر چه حکمتی؟! ... خدایا دست بردار ! ... واقعا حکمتی در کار است ؟ ... مثلا چه حکمتی؟! ... میگویند مارا خلق کردی تا نشانه ای از نشانه های تو باشیم ... نمی دانم چطور میتوانیم نشانه تو باشیم در صورتیکه نمی توانیم ابراز وجود کنیم تا بقیه بندگانت از وجود ما باخبر شوند ... ما باید خفه شویم تا مورد اهانت و سرزنش و تحقیر و لعن و تمسخر بقیه قرار نگیریم ... حالا من مانده ام بر سر دو راهی ... نمی دانم کدام راه را باید بروم ... کاش میشد نروم و همینجا تمام شود ... آخر خسته ام ... خیلی خسته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

به نام خدای آفریننده زمین و آسمان و آفتاب ... به نام خدای آفریننده زمستان و بهار ... به نام خدا ... آفریدگار انسان ... به نام آفریننده ما ...

خدایا اولین مطلب امسال رو با نام تو آغاز کردم ... نظر لطفت رو هرگز از من دریغ نکن!

یک سال هم با تمام غمها و شادیها ... گریه ها و خنده ها ... دلهره ها و دلواپسیها ... پیروزیها و شکستها ... قهرها و آشتی ها ...... و خلاصه با تمام تلخیها و شیرینی هاش تموم شد و سال جدید با تمام امیدها و آرزوهای ما آغاز شد ... امیدوارم و دعا میکنم سال جدید سال مبارکی برای شما و عزیزانتون باشه و به هرچی که می خواهید برسید. الهی آمین.

امسال هم موقع تحویل سال حس و حال عجیب هر سال رو داشتم ... حس و حالی بین غم و شادی ... گریه و خنده ... اما بیشتر دلم میخواست گریه کنم نمیدونم چرا ... نمیدونم این چه حالی هستش که هرسال لحظه تحویل سال بهم دست میده ... شاید به خاطر سرنوشتم باشه ... سرنوشتی که تار و پودش از غمه ... غمی که همیشه همنشین منه ...

 

یا مقلب القلوب و الابصار                یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال                حول حالنا الی احسن الحال

 

الآن  که دارم مینوسم ( ساعت 23:20 ) در شهر من داره بارون میاد و دارم به این ترانه محلی که استاد شجریان خوندن گوش میدم :

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار...دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار... به یاد عاشقای این دیار... به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار... داد و بیداد از این روزگار... ماه رو دادند به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار... دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار... به یاد عاشقای این دیار... به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلم خون گریه کن خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

در پست قبلی مطالبی در مورد وضعیت ظاهری خودمون نوشته بودم که واکنشهای متفاوتی از دوستان دیده شد. قصدم تعیین رویه زندگی برای کسی نبود هر کس آزاده که با توجه به محیطی که در اون قرار داره روش زندگیشو انتخاب کنه.مهم اینه که شخص بتونه به اهدافی که در زندگیش داره برسه.هدفم این بود که نظر دوستان رو به این نکته جلب کنم که مردم از ما نقشی رو انتظار دارند که در ظاهر به ما داده شده پس اگر ما بر خلاف این نقش ظاهری باشیم در جامعه به عنوان عنصر نامطلوب شناخته میشیم و این به ضرر خود ماست.نمیخوام بحث رو کشش بدم فقط خواستم دوستان خوبم دوچار سوء تفاهم نشن.

این روزها روزهای خیلی سختیه برام ... هنوز شرایط تغییر کردن من حتی به اندازه 10 درصد هم فراهم نشده ... از یک طرف نمیخوام درجا بزنم و منتظر معجزه باشم ... پس مجبورم به جلو پیش برم ... با همین نقشی که دارم بسازم تا روز موعود ... سال آینده سال خیلی سختی برام خواهد بود ... احتمالا تا دو ماه دیگه به خدمت سرتاسر مقدس! سربازی مشرف خواهم شد ... از الآن که فکرشو میکنم آرزو میکنم کاش زمان متوقف بشه تا اون لحظه شوم فرا نرسه ... چه میشه کرد باید تحمل کرد ... شاید بگید چرا معافیت نگرفتی!؟ ... همونطور که گفتم شرایط هنوز برای جراحی محیا نیست و من باید برای تامین مخارج جراحی کار کنم ... با این معافیتی که به ما داده میشه کار درست و حسابی گیرمون نمیاد به خاطر همین از گرفتن معافیت صرف نظر کردم ... چند روز پیش مطلبی در وبلاگ دوست خوبم غزل جان خوندم که در اون به نقد عملکرد یک ساله انجمن حمایت! از بیماران اختلال هویت جنسی پرداخته بود ... تا حدود زیادی حرفاشو تایید میکنم ... اون اوایل چندین بار از دست اندرکاران انجمن خواسته شد که فکری به حال این معافیت کذایی که به ما میدن بکنن چون همه که نمیتونن عمل کنن و چه بسا تا آخر عمرشون باید بسوزن و بسازن ... انجمن نباید کاری کنه که حداقل بچه ها کمتر عزاب بکشن؟! ... اما دریغ از یک ذره توجه ... لااقل میتونستن کار فرهنگی بکنن تا دید مردم نسبت به این قضیه تغییر کنه ... اگر کاری هم کرده باشن انقدر اطلاع رسانی ظعیفه که کسی که در شهرستان قرار داره از هیچ کار این انجمن خبر نداره ... فعلا که دست اندر کاران انجمن همه چیز و همه کار رو منوط کردن به عضویت و فیشهای 50هزار تومنی!

برام دعا کنید هرچند که گاهی فکر میکنم که خدا هم بین بنده هاش فرق میذاره و نسبت به بقیه بنده هاش توجه کمی به ما داره ... شاد باشید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

تو این پست میخوام راجع به مساله ای باهاتون حرف بزنم که خیلی وقت پیش می خواستم راجع بهش یک پست بذارم. جریان مربوط میشه به یکسری از دوستان خودمون ترنس سکشوالهای پسر به دختر عزیز ... حدود 1 سال پیش که رفته بودم تهران برای دکتر ، تو مطب دکتر چند نفر غیر از من بودن که تو لباس زنانه بودن ... اولش فکر کردم که خانمهای معمولی هستن چون سالن مشترکا برای چندتا دکتر هست ... اما بعد از یکمی دقت فهمیدم که 2نفر از اونها ترنس هستند ... شاید تشخیص اینکه این دو نفر ترنس هستند و هنوز جراحی نکردند تا حد زیادی مشکل بود چون ظاهرشون واقعا زنانه بود ... به اصطلاح رفته بودن تو لباس ... البته راجع به همین موضوع می خواستم بگم ... این دو دوست عزیز یه حدی آرایش کرده بودند که مواد آرایشی از لب و لوچه ایشان در حال سرازیر شدن بود! ... خوش قیافه بودند البته در پشت ماسکی از آرایش! ... از لباسها که چه عرض کنم ... لباسهایی که به تن داشتند لباس زنان آنچنانی بود ... خوب حالا این تصویر تو ذهنتون باشه ... چند وقت پیش از یکی از دوستان شنیدم که عکس یکسری از دوستان ترنس از طریق موبایل و با این عنوان که عکس متعلق به ترنسها هست در حال پخش شدن هست ... گویا این عکس در خیابان از این دوستان عزیز گرفته شده ... خب باید حدث زده باشید که ظاهر این دوستان چطور بوده که آنقدر جلب توجه میکرده که ملت مریض رغبت به عکس گرفتن از اونها و پخش این عکسها رو کردند ... من نمیدونم آیا زن بودن به آرایش کردنه؟! ... آیا بعضی از ماها دنبال تغییر جنسیتن چونکه فقط می خوان آرایش کنن و لباس زنانه بپوشن و ... تا حالا دقت کردید که زنهای معمولی و البته پاکدامن حجب و حیا رو با هیچ چیزی عوض نمی کنن ... لااقل ماها که بین مردها زندگی کردیم و بزرگ شدیم باید بهتر از بقیه زنها بدونیم که بیشتر از 90% مردها چه عقیده مشمئز کننده ای راجع به خانمها دارند ... آیا ماها هم باید به این عقیده جامه عمل بپوشونیم؟  ماها باید بهتر بدونیم که برای یک زن هیچ چیز با ارزشتر از پاکدامنی نیست ...

یکی آرایش کرده با تیپ پسرونه راه میفته تو خیابون و تابلو میشه ... یکی در لباس زنانه زننده و آرایشی که خانمهای عادی فقط در موارد خاص همچین آرایشی می کنن راه میفته تو خیابون و بقیه مردم اگه کمی دقت کنن میفهمن که طرف یک ترنسه ... یکی تو فیلمی ایفای نقش میکنه که با دست خودش تیشه به ریشه ماها میزنه ... تا حالا دیدید که دخترهای معمولی اجازه بدن فیلم شخصی و خانوادگیشون همه جا پخش بشه؟! چه بسا اگر همچین اتفاقی بیفته خیلها از بیم آبرو دست به خودکشی میزنند ... در حالی که دوست عزیز ما که من میدونم شاید قصدش کمک به هم قفسهاش بوده در فیلم روز تولد جلوی دوربین بدون حجاب مناسب ظاهر میشه ... آرایش میکنه ... جلوی دوربین میرقصه ... نامزدشو میبوسه ... و .... فیلمشون هم همه جا پخش میشه همه هم میبینن و میگن آهان ترنس یعنی این! ... خب ما نباید همچین کاری بکنیم ... این با فرهنگ کشور ما سازگار نیست ... به خاطر همین چیزهاست که وضع ما درست نمیشه ... یا باید فرهنگ کشورمون رو عوض کنیم یا خودمونو ... به نظرم دومی راحتتره ... از همه دوستان ترنس عزیزم خواهش میکنم که این مسایل رو رعایت کنند و دید مردم رو نسبت به خودشون بدتر نکنن ... من بشخصه با اینکه دوست دارم در هیبت و تیپ زنانه باشم اما تازمانی که عمل نکنم با همین ظاهر معمولی پسرانه زندگی خواهم کرد ... زن بودن به ظاهر نیست مسایل بسیار زیاد دیگری هم وجود داره ...

از دوستان عزیزم خواهش میکنم که به این مسایل دقت کنند ... مؤید باشید.    

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

بعضی وقتها فکر می کنم کاشکی اصلا نمی دونستم دردم چیه ...

نمی دونستم درمانش چیه ... نمی دونستم بعضیها مثل من هستن ...

شاید اون موقع می تونستم مثل سابق زندگی رو ادامه بدم ...

زیاد درگیری فکری نداشته باشم ... نه اینکه قبلا فکرم درگیر این مسئله نبود

نه ... قبلا هم به خودم و وضعیتم زیاد فکر می کردم ... اینکه چرا اینطوریم ...

چرا مثل بقیه نیستم یا چرا اونها مثل من نیستن ... اینکه آخرش چی میشه ...

اما از وقتی که فهمیدم خیلیها مثل منن ... از وقتی که فهمیدم دردم چیه ...

اسمش چیه ... علتش چیه ... زندگیم عوض شد ... یک جور دیگه شد ...

انگار حقی دارم که باید بگیرم ... کاری دارم که باید انجامش بدم و تمومش کنم ...

جرات پیدا کردم ... جرات اینکه حرفهای ناگفته چندین ساله رو بگم ...جرات اینکه

بخوام کاری واسه خودم بکنم ...جرات اینو پیدا کردم که یک نفر دیگه رو درگیر

زندگی نفرین شده ام بکنم ... آخه گناه اون چی بود؟! ... دوستش داشتم ...

نتونستم ازش بگذرم ... حالا هم نمی تونم ازش بگذرم ...

خدایا الآن چیکار کنم؟ ... زندگیم خیلی پیچیده شده ... خیلی پیچ در پیچ ...

سردرگم شدم ... خسته شدم ... خدایا تو بگو الآن چیکار کنم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

فتوای آیت الله صانعی:

سوال : براى زنان و مردان و اشخاص خنثى كه تغيير جنسيّت در عمل براى آنان ممكن است تا آنان را به احدالجنسين ملحق كنند و همچنين زنان و مردانى كه آثار مرد يا زن بودن به روشنى در آنها ديده مى شود، ليكن تمايل به تغيير جنسيت و به عبارت روشن تر، تنقيص جنسيّت دارند. (براى اينكه در خود، بعضى از آثار جنس مخالف، از جمله حركات و رفتار و سكنات جنس مخالف را مشاهده مى كنند)، آيا تغيير جنسيّت جايز است يا نه؟ و آيا تنقيص جنسيّت جايز است يا نه؟

جواب : تغيير جنسيت، فى حد نفسه، با قطع نظر از مفاسد مترتب بر آن را، نمى توان گفت كه حرام است و يك تكامل علمى، مانند بقيه تكاملهاى علمى است و بعد از تحقق و حصول تغيير، همه احكام و آثار و تكاليف و حقوق، تابع حالت بعدى است; يعنى اگر قبل از تغيير، مرد بوده و بعداً واقعاً زن شده، آثار زن بودن بر او بار مى شود; ليكن قبل از عمل و اجراى آن به ساير جهات مسئله (مسائل اخلاقى و شخصيت انسانى و حقوقى، چه حقوق خود شخص و چه حقوق ديگران و امور ديگر) بايد توجه داشت، و معمولاً، اگر نگوييم دائماً، تغيير جنسيّت به جهت مسائل حقوقى و مفاسد خارجى، حرام و موجب مشكلات و نابسامانيهايى از جهات مختلف است. به هر حال، حكم قضيه از حيث خود مسئله و از حيث جهات ديگر آن، بايد مورد توجه قرار گيرد كه به حسب جهات و دلايل اوليه، هر چند جايز و تصرف در مخلوق است نه در خلقت; ليكن به دليل تبعات و مفاسد عظيم آن نمى توان گفت جايز است; و امّا تغيير اثباتى، به اين معنا كه شخصى ويژگيهاى مرد را دارد، ولى طبق تشخيص پزشكان، واقعاً زن است و يا بالعكس، مانعى ندارد و جايز است; بلكه براى حفظ حقوق و احكام و آثار، تغيير، لازم و واجب است كه اين كار را در حقيقت نمى توان دگرگونى ناميد كه اثبات يك واقعيت و يك امر حقيقى است. ناگفته نماند كه اين گونه تغيير جنسيتها كه به مشخّص شدن جنس واقعى براى خنثى منجر مى شود، چون ظاهراً مفسده خارجى ندارد، نمى توان گفت حرام است.

من که درست و حسابی نفهمیدم منظور چیه! شما بگید ... نظر شما چیه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

گاهی فکر می کنم اگه به عنوان یک تماشاچی یک فیلم با موضوع زندگی خودم می دیدم شاید تا ساعتها به حال اون کسی که تو فیلم نقش منو بازی می کنه گریه می کردم …

 بنده خدا … چه سرنوشتی داره … چه دردی رو به تنهایی تحمل می کنه … چه شبهایی که با چشمهای خیس می خوابه …  قلبش داره چه بار سنگینی رو تحمل می کنه … چه سرنوشتی … آدم باورش نمیشه …

بنده خدا … انگار تو زندانی اسیره که هیچکس نمی خواد آزادیشو ببینه … زندانی که دیوارهاش تا آسمون هفتم بلنده … زندانی که دری نداره … زندانی که فقط و فقط برای آدمهایی مثل اون ساختن …

بنده خدا … نمی تونه خودخواه باشه … بگه بی خیاله همه من میرم دنبال زندگیم هرچی می خواد بشه بذار بشه …

نمی تونه اشکهای مادرشو ببینه … نمی تونه اخم و ناراحتی روی چین و چروک صورت پدر پیرش ببینه …

نمی تونه راضی بشه کسی که عاشقش شده به خاطر اون رنج و سختی بکشه … نمی تونه راضی بشه کسی که عاشقش شده به خاطر اون به خانوادش پشت کنه … نمی تونه راضی بشه حسرت بوسیدن صورت ناز یه کوچولوی ناز تو دل عشقش بمونه …

آه … بنده خدا چه دردی می کشه … آه … آه … بنده خدا …

دلش می خواد یه آدم عادی باشه … مثل بقیه زندگی کنه … مثل بقیه کار کنه … ازدواج کنه … مثل بقیه بره بیاد … واسه خودش خونه زندگی داشته باشه … برو و بیایی داشته باشه … نمی خواد تا آخر عمرش تنها و افسرده باشه … نمی خواد آرزو به دل باشه …

خدایا آیا راهی هست؟! …

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

دلم ... دلم ... دل بیچاره ام ... دلم واسه دلم می سوزه ... می سوزه ... آه می سوزه ....

دلم به اندازه تمام کوهها گرفته ... دلم به اندازه تمام دریاها گرفته ...

دلم به اندازه تمام دشتها گرفته .... دلم به اندازه تمام آسمان گرفته ...

دلم ... دلم ... دلم به اندازه تمام عالم گرفته ... دلم ... وااااای دلم ... بیچاره دلم ....

آخ ای خدا ... چقدر سخته ... من دیگه تحمل ندارم خداااا ... به اسمت قسم ...

به اسمت قسم که طاقتم طاق شده ای خدااااااا ....

حس می کنم تمام وجودم پر درده ... ای خدا ... خدا ... تمومش کن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

این روزها روزهای سختیه برام ... نمیدونم قراره چطور بشه ...

آخه دانشگاهم بالاخره داره تموم میشه ... نمی دونم بعدش باید چی کار کنم ...

سربازی؟! ... وااااااااای نه ... خدایا کمکم کن ...

کاش میشد یک معافیت درست و حسابی بهمون می دادند تا بتونیم باهاش استخدام بشیم و لااقل هزینه عملمونو در بیاریم ... با معافیتی که اسم دیوونه رومون میذارن کسی به ما کار نمیده! ...

خانوادم که انگار نه انگار چیزی می دونن ... خودشونو زدن به اون راه! ...

کارم با روانشناسم در تهران تموم شده ... 1 سال و نیم طول کشید تا 5و6 جلسه رفتم پیشش آخه مرتب نمی تونستم برم تهران... ازش برای پزشکی قانونی و دادگاه نامه گرفتم ...

اما می ترسم برم دادگاه درخواست بدم ... میترسم ازم آدرس بگیرن ...

اونوقت اگه نامه ای از دادگاه بیاد در خونمون و مثلا بابام ببینه ... واااای ! ...

آخه بابام مشکلمو نمی دونه ... مشکل اساسی هم همینه ...

از طرف دیگه نمی دونم نامزدم با من خوشبخت خواهد شد یا نه؟ ...

خیلی دوستش دارم و نمی خوام زندگیش تباه بشه ...

آخه دختری که اجاقش کور باشه می تونه یک تک پسر خانواده رو خوشبخت کنه؟!

نمی خوام از دست بدمش ... بدون اون زندگی برام بی معناست ...

برام دعا کنید ... خصوصا در این روزها و سحرها و افطارهای ماه رمضان ...

التماس دعا ...

 

اندیشه های یک دخترسرشت در اسارت تن:

می اندیشم به خودم ... به دختری که قلبش مدفن آرزوهایش شده ...

دختری که زیباست اما نه به ظاهر ... بلکه در باطن روحی دارد زیبا و لطیف ...

اندامش ظریف ... ابروان کشیده و چشمان سیاه و زیبا ... با ناز و ادا برای عشقش عشوه می فروشد ... آخر می دانید او را بسیار دوست می دارد ... او حس مادری را دارد که برای به دنیا آوردن فرزندش لحظه ها را شمارش می کند ... در خیال خود از بافتن موهای دخترش یا بستن بند کفشهای پسر کوچکش لذت می برد ...خدایا ای کاش می گفتی چرا؟ ... چرا مرا انتخاب کردی؟ ...

ای کاش دلیل انتخابت را به دیگران هم می فهماندی ... خدایا ... خدایا ...

آیا مرا یاوری جز تو هست؟! ... آیا نزدیکتر از تو به من هست؟! ... پس کمکم کن الهی!

 

پی نوشت : از تمام دوستانی که ابراز محبت کردند و برام کامنت گذاشتند بسیار سپاسگذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط دلآرام |