تبليغاتX
حرفهای نگفته

 

و من منتظرم  و اميدوار

انتظارش را می کشم و می دانم که او خواهد آمد

و من اميدوارم و اميدوار

و آن هنگام که حوض وجودم از احساس زلالم لبريز می شود

آن هنگام او را می بينم در دوردستهای ترديد

در غروبی مبهم

و در تاريکی وجودم روشنی چشمانم را فانوس راهش می سازم

و او می آيد سوار بر اسبی سپيد ...

می آيد و من ...

ومن شبنم نرگس چشمم را ارزانيش می کنم

و او ...

پناه شانه هایش را می گستراند

و کوله بار خستگيم را بر دوش می گيرد

و مرا سوار بر اسب سپیدش به روشنایی آسمانها می برد

...

و من منتظر می مانم و امیدوار

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط دلآرام |