تبليغاتX
حرفهای نگفته

دوستش داري اما ... اما او نمي داند

 

مي دانم ... دوستش داري ... اما نمي تواني به او بگويي

 

قلبت سرشار از عشق اوست ... اما قلب او امواج عشق قلبت

 

را دريافت نمي كند !

 

با خود مي گويي .. اي كاش مي دانست كه چقدر دوستش دارم

 

اما دريغ! ... دريغ!

 

آخر او تو را ... توي واقعي را نديده است ... تنها ظاهري از تو 

 

مي بيند و بس .

 

او نمي تواند احساس تو را درك كند ... نمي تواند بفهمد ... 

 

شايد هم اگر ... شايد هم اگر بداند كه درد تو چيست ،

 

فقط بگويد : بنده خدا ! دلم براش سوخت .

 

تازه اگر او هم تو را دوست داشته باشد ... آخرش كه چه ...

 

 تو كه نمي تواني آنقدر خودخواه باشي كه زندگي عشقت

 

را خراب كني ...

 

ياد نگرفته اي خودخواه باشي.

 

آخر مي داني عزيزم! ... حتي اگر بشوي آنكه بايد باشي ...

 

يك درخت بي بار خواهي بود ... بي هيچ ميوه اي ...

 

 تو نمي تواني ... نمي تواني ........

 

پس بايد فقط با يادش زنده بماني ... و اگر واقعا دوستش داري بايد خود

 

را راضي كني به رفتنش ....

 

خود را راضي كني كه : قلبش مال كسي ديگر خواهد شد و ...

 

خود را راضي كني كه فقط با ياد و خاطراتش زندگي كني ...

 

و او مي رود ... مي رود ...

 

و تو مي ماني و تو  ... تو مي ماني و اشك چشم و آه دل ...

 

تو مي ماني و تكرار اين فكر كه :

 

اون رفت و قلبشو ، عشقشو داد به يكي ديگه ...

 

و  چه عذابي بالاتر از اين ؟  

 

 بايد عادت كني ... بايد عاشق كسي ديگر شوي ... آري كسي ديگر ...

 

مي شناسيش ... اگر بگويم ميبيني كه خيلي وقت است

 

 كه مي شناسيش ...

 

تنهايي ...........................

 

آري ... تنهايي ... اين تنها كسي است كه مي تواني

 

عاشقش شوي ... او هم عاشق تو خواهد شد ...

 

با او زندگي خواهي كرد ... زندگي خواهي كرد تا ........

 

  
با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی          دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی

به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی            چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی

با تو فریاد یه عمر و میکشم تا اوج باور              دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره        تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره

غربت آرزوهامون دل طاقتو شیکونده                 نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده

 

نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه          که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره         تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره

از کجا باید شروع کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

دلتنگي ... دلتنگي ...... دلتنگي ............. دلتنگي

 

دلتنگم  ...  بيشتر از هميشه ... دلم تنگه ... تنگتر از هميشه ....

 

داشتم فكر مي كردم ... فكر مي كردم كه اين دنيا چه جاي مزخرفيه ...

 

يه روز دل مي بندي و روز ديگه بايد دل بكني ...

 

تازه اگه محكم دل بسته باشي ... ديگه كنده نمي شه ... خيلي سخت ...

 

جوري كه دلت درد مي گيره ... منظورم اينه كه قلبت درد مي گيره ...

 

زخم مي خوره ... هيچ مرهمي هم براش كارساز نيست ... ديگه خوب نمي شه

 

و اين زخم مي مونه و مي مونه و كهنه تر مي شه و عميق تر ... وتو هر وقت كه

 

بهش دست مي زني عمقشو احساس مي كني ...

 

 دردشو با تمام وجودت حس مي كني ... و اين زخم دوباره سر باز مي كنه ...

 

و اين درد دوباره تازه مي شه ... و تو اگه بتوني تحملش مي كني ...

 

و اگه نتوني .....

 

حالا فكر كن كه دلت ، دل يه آدم معمولي نباشه ... دل يه كسي باشه كه ...

 

يه كسي كه دلش از اول زندگيش زخم خورده ... از زمانيكه وقتي تمام فكر و ذكر

 

بچه هاي هم سن و سالش بازي و ورجه وورجه كردن بود ، فكر اون تمام وقت مشغول ...

 

مشغول اينكه چرا من اون چيزي رو كه دوست دارم ... دلم مي خواد داشته باشمو ندارم؟

 

چرا منو از بازيهايي كه دوست دارم منع مي كنن؟ ... چرا اون لباسي رو كه دوست دارم

 

بپوشم نمي پوشم؟ ... چرا  ...  چرا  .... ؟

 

و اين چراها زخمهاي عميقي رو دل كوچيكش مي زد ... اما اون ياد گرفت كه از خيلي

 

چيزها بگذره ... از خيلي خواسته هاش ... ياد گرفت كه خودخواه نباشه ... ياد گرفت كه

 

فداكار باشه ... ياد گرفت كه صبور باشه ...  اون بچه كوچولو بزرگ شد ...

 

 قد كشيد ... دلش خيلي بزرگ شد ... خيلي بزرگ ... اونقدر بزرگ كه مي تونست تمام

 

غمهاي دنيا رو توش جا بده ... خيالش هم نباشه ...

 

جنگيد و جنگيد ... با تمام مشكلات جنگيد ... هرچه قدر كه بزرگتر مي شد مشكلاتش

 

هم بزرگتر مي شد ... غمهاش هم بزرگتر مي شد ... و حالا ديگه خسته است

 

ديگه نمي تونه ... اونقدر خسته است كه دلش مي خواد چشمهاشو ببنده و ديگه

 

هيچ وقت باز نكنه ... اونقدر خسته است كه دلش مي خواد بخوابه و

 

ديگه هيچ وقت بيدار نشه ... 

 

حالا ... حالا ديگه از اون همه صبر ديگه براش چيزي نمونده ... همشو خرج كرده ...

 

از اون دل بزرگ كه همه غمهاي دنيا رو تو خودش جا مي داد .. ديگه چيزي نمونده

 

زخمهاي رو دلش اونقدر عميق شدن كه ديگه كار دل بيچاره ساختست ...

 

ديگه تحمل هيچ سختي رو نداره ... ديگه دل كندن براش سخت شده ...

 

نمي تونه ... نمي تونه دل بكنه ...

 

اما مي دونيد چي شده ... چشماش ... اون چشمهايي كه به همه عالم

 

 لبخند مي زدن ... همون چشماش به كمك دلش رفتن ...

 

كمكش مي كنن تا غمهاشو بريزه بيرون ... تا يه ذره سبك بشه ...

 

شبها اشك چشماش تو مهتاب برق مي زنه و گونه هاش رو خيس مي كنه ...

 

و روحشو سيراب مي كنه ... خيلي وقت بود كه همچين حالي نداشت ...

 

خيلي وقت بود دلتنگ كسي نشده بود ... اما حالا ...  دلش خيلي تنگ شده

 

خيلي تنگ شده ...

 

 تو دلش داد مي زنه: خدايا تا كي ؟ ... تا كي بايد تاوان گناه ناكرده دادن ؟ ...

 

تا كي بايد دل كندن و دل دادن ؟ ... تا كي بايد دم نزدن و جان دادن ؟ ... تا كي ؟

 

تا كي بايد به آينده مبهم اميد بستن ؟ تا كي بايد جام زهر زندگي رو سر كشيدن ؟

 

التماس دعا دارم ... از هركسي كه به اين كلبه خرابه سر مي زنه ... براي همه

 

ترانسها دعا كنيد چون به نظر من از خود گذشته ترين انسانها هستند ...

 

و براي من دعا كنيد كه روزهاي خيلي سختي رو دارم مي گذرونم  ... خيلي سخت

 

دعا كنيد بتونم تحمل كنم ... دعا كنيد .

 

                    خيلي سخته دل كندن ... سخت تر از جان كندن  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

خدايا !

 

خدايا ! چقدر بزرگي ! چقدر با عظمتي !

 

خدايا ! چقدر مهرباني ! چقدر بخشنده اي ! چقدر بخشاينده اي !

 

خدايا ! چقدر دانايي ! چقدر حكيمي !

 

خدايا ! ... خدايا من چقدر كوچكم ! چقدر خوارم !

 

چقدر نامهربانم ! چقدر كينه اي ! چقدر ناشكر!

 

چقدر نادان ! چقدر سطحي نگر!

 

خدايا ! آيا واقعا من ارزش اين همه لطف و احسان و توجه تو رو دارم ؟

 

خدايا ! باورم نمي شه كه اين دنيا ... با اين همه عظمت رو براي من خلق كردي !

 

نمي دونم لياقتش رو دارم يا نه ... نمي دونم چه حساب و كتابي كردي ... خداي من !

 

... نمي دونم اين همه براي چي ... براي كي ؟

 

تو هميشه با مني ... در همه حال ... بينا و شنوايي ... اما من بعضي

 

موقعها اونقدر غرق مي شم كه ساحل آرامش تو رو فراموش مي كنم ..

 

 

بعضي وقتها كه فكر مي كنم مي بينم خداي بزرگ سواي اون توجه

 

عامه اي كه به تمام مخلوقاتش داره ... يك توجه خاصي هم نسبت به

 

بعضي از بنده هاش داره ... با خودم كه فكر مي كنم ، مي فهمم و يقين

 

پيدا مي كنم كه خدا توجه ويژه اي به اونهايي داره كه در  زندگي

 

دنيويشون از نعمتي محروم هستند ... در واقع خداوند با اين كار بنده اش

 

رو آزمايش مي كنه ... و مي خواد ببينه مخلوقش تو اين امتحان چند

 

مي گيره ... قبول مي شه يا رد مي شه ... فكرشو بكنيد ... معلمهاي

 

ما در دوران تحصيل هي ازمون امتحان مي گرفتند . خوب براي چي ؟ ...

 

براي اينكه ما رو آماده تر بكنند ... و مي خواستند كه ما پيشرفت داشته

 

باشيم ... حالا در يك مرتبه بسيار بالاتر خدا داره ما رو امتحان مي كنه

 

... چون مي خواد ببينه بنده هاش چند مرده حلاجند ... چون مي خواد

 

اونها رو آماده كنه ... آماده براي يك هدف بالاتر ... يك زندگي مافوق اين

 

زندگي ... مي خواد ما رو تا ابد بهره مند كنه ...

 

پس آي اونهايي كه فكر مي كنيد تو زندگي مشكلي داريد و فكر مي

 

كنيد كه مشكل شما بزرگتر از مشكل همه انسانهاست ... فكر مي

 

كنيد كه چرا بايد خدا به بنده هاش اين قدر سخت بگيره ... بايد بگم

 

فكرتون اشتباهه ... خدا هيچ موقع نسبت به بنده هاش سخت گير

 

نبوده و نيست ... خيلي به ما ارفاق كرده ... آخه در مقابل اين همه

 

لطفي كه به ما كرده  ... اين همه نعمت كه بهمون داده ( كه بعضي

 

وقتها كه فكرشو مي كنم مغزم صوت مي كشه ) ... 

 

مگه از ما چي خواسته؟ ... قسم به خودش كه هيچي ... هيچي

 

نخواسته ... تازه اگه چيزي هم ازمون خواسته خيلي ناچيزه و البته اون

 

هم به خاطره خودمون چرا كه خداوند بي نياز مطلقه ...

 

پس اگه مشكلي داري باهاش بجنگ ... نذار شكستت بده ... خدا

 

دوست داره بنده اش پيروز باشه ... و بدون كه خدا هميشه باهاته و يك

 

توجه خاصي بهت داره .... اينها رو بيشتر به خودم مي گم ... چون بعضي اوقات يادم مي ره .

 

از خدا مي خوام به همه ما كمك كنه و ما هم از امتحانش سربلند بيرون

 

بياييم.

 

                                        آمين يا رب العالمين 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

امروز دلم گرفته ... خيلي گرفته ... داره مي تركه ... آخ خدا .. خدا ..

 

خدا ............

 

امروز  ... لعنت به اين روزها .. لعنت

 

دارم خفه مي شم ... آخه يكي به دادم برسه ... ديگه تحمل ندارم ...

 

اي خدااااااااااا .. پس تو كجايي ... مهربونم ... خدايا ... چرا كاري

نمي كني ..

 

آخه خودت گفتي كه

 

                     ان مع العسر يسرا    فان مع العسر يسرا

 

خودت با تاكيد گفتي با هر سختي آسايشي هست ... خدايا پس ما

 

كي به آسايش مي رسيم ... نكنه بعد از مردن .. خدايا راضيم به رضاي

 

تو ... هر چي تو بگي و بخواي .. فقط ازت مي خوام زودتر نجاتم بدي ..

 

امروز دل يك دوستو شكستم ... داشت گريه مي كرد ... آخه بعد از

 

مدتها دوستي باهاش ... بالاخره امروز بهش گفتم كه ... كه من كيم ..

 

چيم. خيلي حالش بد بود ... زنگ زده بود پشت تلفن گريه مي كرد ...

 

انگار باورش نشده بود .. انگار باورش نشده بود اون دوست صميميش ...

 

اوني كه مثل برادر خودش مي دونست ... اوني نيست كه فكر ميكرد ..

 

خدايا منو ببخش ... نبايد بهش مي گفتم ..... نبايد ... خدايا نفسم ديگه

 

در نمياد ...

 

خدايااااااااااااا جونمو بگير خلاصم كن .... آخه تا كي ؟!

 

آآآآخ .. مي خوام زار بزنم ... اما نمي تونم ... مي ترسم گريمو ببينن ...

 

اي خدا گريه رو هم براي ما حروم كردي ؟!!!!!!!!

 

حالم خيلي بده ... خيلي .. خيلي ........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط دلآرام |