تبليغاتX
حرفهای نگفته

چه روز باشكوهي !

 

چه روز باشكوهي خواهد بود ... روز رفتن از اينجا

 

آنروز باد برايم ساز خواهد زد ... گلها برايم خواهند رقصيد ...

 

درختان برايم دست تكان خواهند داد ...

 

آنروز ابرها برايم شاباش خواهند ريخت ...

 

آنروز جويها برايم هلهله سرخواهند داد ...  بلبلان برايم خواهند خواند ...

 

آنروز ... آنروز درياها برايم آرام خواهند گريست ...

 

و دست مهربان نسيم نوازشم خواهد داد ...

 

آنروز ...

 

آنروز مادر خاك مرا با مهرباني در آغوش خواهد كشيد ...

 

و تن تب دار مرا در آغوش سرد خود التيام خواهد داد 

 

و من آرام خواهم گرفت ... و دور خواهم شد از همه چيز ...

 

دور خواهم شد از تلاطم درياي زندگي ... از همه طوفانها ...

 

و همه را پشت سر خواهم گذاشت و بي هيچ چشمداشتي خواهم رفت

 

خواهم رفت از اين خانه قديمي ... خواهم رفت

 

و جوهره وجودم ، من واقعي ام را به دست او خواهم داد ... به دست او ... خدا !

 

جوهره وجودم را به دست او خواهم داد تا نوازشش كند ...

 

تا دردهايش را درمان كند ... تا خستگيهايش را بتكاند ...

 

و با او خواهم گفت از آنچه كه با كمتر كسي گفته ام ... و  او ...  

 

و او گوش خواهد داد ... مثل هميشه ...

 

و اين بار او هم با من خواهد گفت از آنچه كه من تا حال قدرت دركش را نداشته ام ...

 

كه چرا ؟! ... چرا من ؟! ... چرا ؟!

 

و من گوش خواهم داد ... نه مثل هميشه ... بلكه از جان و دل ...

 

و چه روز باشكوهي خواهد بود ... روز رفتن از اينجا

 

از اين خانه قديمي دلگير ...

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

دوستت دارم ... مثل هر عاشقي ... كاشكي مي دانستي ...

 

به اندازه تمام لحظات زندگيم دوستت دارم ...

 

نمي دانم ... نمي دانم آيا تو هم مرا دوست مي داري ؟

 

مي دانم ... مي دانم اما ، كه من تو را دوست تر مي دارم

 

لحظه هاي بودن با تو را با تمام وجودم ... با ذره ذره جانم مي چشم ...

 

مي چشم و مزمزه مي كنم ... چقدر شيرين است ... چقدر شيرين است با تو بودن

 

شيرين است تو را در كنارم حس كردن ... هرچند كه دوري از من ...

 

دورتر از هميشه ... فرسنگها !

 

اي كاش مي شد كه ... مي شد كه سهم هم باشيم براي هميشه ...

 

تو سهم من باشي و من سهم تو ... كنارم باشي و من كنار تو ...

 

غمخوارم باشي و من غمخوار تو ... اي كاش مي شد ..........

 

مي خواستم نگذارم كه غمي لانه كند در نگاهت ... بغضي در گلويت ...

 

مي خواستم كه برق نگاهت ستاره شبهاي تارم باشد ...

 

و طنين صداي مهربانت لالايي برايم ...

 

اما ! ... اما چه كنم ...

 

چه كنم كه سهم من از زندگي تنهاييست ...

 

محكوم به تنهايي ... نمي دانم كه كي دادگاهم شد ... چه كسي حكمم داد !

 

چه كنم كه اسيرم ... اسيرم در اين قفس تن

 

و بال پروازم بسته ... خسته ... شكسته ...

 

و قفل قفس ، سخت ... و كليدش ! ... كليدش !

 

نمي دانم كليدش چيست ... كجاست ... دست كيست ؟

 

اما من در اين قفس در بسته ... با بال و پر شكسته ... دوستت دارم !

 

دوستت دارم براي هميشه ... براي هميشه ... دوستت دارم !

 

كاشكي مي دانستي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

به تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
کام تو نوش و دلت گلگون باد
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی
روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست یار دیرینه من درد و غم رسواییست
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست
کاش میشد که من از عشق حذر میکردم یا که این زندگی سوخته سر میکردم
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی
کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش
دیگر ای بادصبا دست زبختم بردار
خبر از یار نیار
دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غم زسرم دور شود
ولی انگار نشد
بگو ای دوست چرا دور نشد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط دلآرام |