تبليغاتX
حرفهای نگفته

سالها ... ماهها ... روزها ... شبها ... لحظه ها ... لحظه ها ...

 

خورشيد ... ماه ... خورشيد ... ماه ...........

 

كودكي ... جواني ... پيري ... و ......

 

عبور ... گذر ...

 

زندگي ..........

 

ومن ... در ميان اين جريان ... اين جريان سركش گذرا ...

 

مات و مبهوت و سردرگم ... و در سرم  سوالات فراوان بي جواب ...

 

چرا ؟ ... چطور؟ ... مگه ممكنه؟! ... من؟ ... چرا من؟! ...

 

مي بينم  ... مي بينم كه هر كس سهم خودش رو از اين جريان سركش برمي داره ...

 

آهاي ! ... پس سهم من چي شد؟ ... من هم سهمم رو مي خوام ...

 

آهاي ! ... سهم من رو هم بديد ... آخه من هم سهمي دارم ! ...

 

اما ... اما سهم من كه اين نيست ! ... نه حتما اشتباهي شده ...

 

آره ...

 

آره اشتباه شده ... حتما اشتباه شده ...

 

يعني سهم من از اين زندگي اينه ؟! ...

 

سردرگمي ؟ ... شك ؟ ... بي هويتي ؟ ... دوگانگي ؟ ... نااميدي ؟ ... غم ؟ ...

 

نه ... نه من اينو نمي خوام ... اين سهم من از زندگي نيست ...

 

باور نمي كنم اون موقع كه سهمها رو قسمت مي كردن به من اينو داده باشن ...

 

آخه ... آخه اوني كه سهمها رو قسمت مي كنه خيلي مهربونه ...

 

خيلي منو دوست داره ... مطمئنم كه اون براي من اينو نمي خواسته ..

 

مطمئنم ... اون هواي منو داشته و داره ... مطمئنم سهم من هم عادلانه ست ...

 

آخه اون عادله ...

 

پس اشتباهي در كار نيست چون اون هرگز اشتباه نمي كنه ...

 

اون مي گه زندگي فقط اين چيزي نيست كه شما مي بينيد ...

 

اون مي گه چيزي كه پيش منه خيلي فراتر از اينهاست ...

 

فراتر از اون چيزي كه شما حتي بتونيد فكرشو بكنيد ...

 

پس اي اونهايي كه فكر مي كنيد اين زندگي رو در ظاهر از دست داديد !

 

بياييد سعي كنيم اون چيزي رو كه پيش خداست از دست نديم ...

 

چرا كه چيزي كه پيش خداست قابل قياس با اين دنيا و زندگي اين دنيا نيست ...

 

من مطمئنم كه خدا هواي ما رو داره ... مطمئنم ...

 

اينا رو نگفتم كه بشينيم و دست روي دست بذاريم و منتظر مرگ باشيم

 

گفتم كه يادمون باشه يه كسي هست كه هميشه هواي ما رو داره ...

 

تنهامون نمي ذاره ...

 

يادش بهمون اميد مي ده ... بهمون قوت قلب مي ده ...

 

پس بياييد سعي كنيم كه ما هم هميشه به يادش باشيم ...

 

دوستش داشته باشيم ... ازش كمك بخواهيم ... حتما كمكمون

مي كنه ... حتما ...

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 
دوستان ترانس حتما به آدرس زیر یه سری بزنن

http://iranbod.blogfa.com/post-144.aspx

موفق باشید.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

یکی بود یکی نبود ...

 

زیر این طاق کبود یه پسری بود ... نه ببخشید یه دختری بود

 

این دختر ما تنها بود ... هیچ یاری نداشت ...اما ...

 

اما یه روز یه اتفاقی افتاد ...

 

 یکی ... یه فرشته ... یواش یواش خودشو تو دل دختره جا کرد

 

اونقدر یواشکی وارد دل دختره شد که ... که دختره خبردار نشد ...

 

یه دفعه دید عاشق شده ... یه دفعه دید که دیگه تنها نیست ...

 

دید شاهزاده قصه هاش وارد قصر قلبش شده و منتظر اونه ...

 

منتظرشه که سوار اسب سفیدش کنه و اونو با خودش ببره ...

 

آره ... شاهزاده اومد و شد مرد دختره ... شد عشق دختره ...

 

شد امید زندگی دختره ... شد همه زندگی دختره ...

 

خلاصه این طوری بود که دختر قصه ما عاشق شد ...

 

حالا اون همیشه لحظه های زندگیشو با عشقش می گذرونه ...

 

درسته که از هم دورن ... اما دلاشون پیش همه ...

 

اون دوتا عاشق هم هستن ... می خوان برای همیشه باهم باشن ...

 

براشون دعا کنید ....

 

دعا کنید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط دلآرام |