![]() |
![]() |
|
|
سلام
لطفا دوستان ترانس سکشوال M to F به آدرس زیر حتما مراجعه کنند. متشکرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
خدایا ! خدایا ! خدایا ! تو امید ناامیدانی ... تو چاره بیچارگانی ... تو ... تو پناه بی پناهانی ... تویی پادشاه مطلق عالم ... تویی ... خالق تمام هستی ... ای که نیست خدایی غیر از تو ... تویی یارو یاور تنها ماندگان ... تویی مونس شبهای تارتنهایی بندگانت ... تویی نهایت آرزوی مومنان ... تو هستی آن که سرنوشت ما بدست اوست ... تویی آفریننده ... تویی آفریننده انسان از عدم ... ای اله من ! ... تویی مهربانترین مهربانان ... تویی قادرترین مقتدران ... تویی آن کسی که میمیراند و زنده می گرداند ... ستایشت می کنم به خاطر همه آن چیزهایی که داده ای به ما ... از آنچه که ما می دانیم ... وآنچه که نمی دانیم ... تویی بینا و شنوا ... تویی دانا و حکیم ... بدور است از تو اشتباهی ... تویی بخشاینده تراز مادر ... تویی بخشنده تر از پدر ... تویی پادشاه مقتدر و مطلق هستی ... حمد و ستایش مخصوص توست ... ای که نیست الهی جز تو ... بر ما ببخشای هر خطایی که مرتکب شده ایم ... و درگذر از ما به خاطر تمام کوتاهی که در مقام بندگیت کرده ایم ... خدایا گره از مشکلات بندگانت بگشای ... و آنانرا به راه راست هدایت فرمای ... چشم امید داریم به عنایتت ... یا مدبرالامور ... یا سریع الرضا. یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
دلم گرفته ... گرفته ... دلم خيلي گرفته ... امان از دست اين دل ... امان امان امان ... امان از اين دل ... آخه وقتي آدم احساس مي كنه هيچ كس پشت و پناهش نيست خيلي دلش مي گيره ... الان چند روزي كه برگشتم خونه ... يك ترم هم با تمام مصيبتهاش تموم شد و من الان خونه هستم . اما ... اما ... اما هيچ كس (اونهایی که می دونن) نمي پرسه چه خبر از خودت ؟ ... چي كار كردي ؟ ... دكتر رفتي؟ كارها خوب پيش مي ره ؟ ... انگار نه انگار كه از موضوع باخبرن ... انگار اصلا نمي خوان ديگه در موردش حتي فكر كنن چه برسه به اينكه بخوان در موردش حرف بزنن ... يه جورايي بهشون حق مي دم ... خيلي سخته ... تا يه حدي مي تونم خودمو جاشون بذارم ... ايكاش اونها هم مي تونستن خودشونو جاي من بذارن ... اون وقت مي فهميدن من چي ميكشم ... شايد اون وقت كمكم مي كردن ... پدرم كه با پسرم پسرم گفتنش عين يه پتك مي كوبه تو سرم ... بنده خدا از مشكلم بي خبره ... اصلا نمي تونم تصور كنم كه يه روزي بتونم بهش بگم ... بگم كه من پسرش نيستم ... نبودم ... آخه من تقريبا پسر خوبي براش بودم ... آروم و ساكت و سر به زير ... فارغ از شيطنت ها و شلوغي هاي پسرانه اي خدا ... اي خدا پس كي بايد مشكل منو حل كنه ... كي بايد كمكم كنه ... من هم مي خوام زندگي كنم ... مي خوام زندگي كنم ... خودم نمي تونم به تنهايي بار اين مشكل رو به دوش بكشم ... خيلي سنگينه ... تنها كسي كه با فكر كردن بهش به آينده اميدوار مي شم كيلومترها باهام فاصله داره ... دلم براش تنگ مي شه ولي كاريش نمي شه كرد ... دلم خيلي براش تنگه ... سلام عزيز دل دلآرام ... حالت خوبه اميد زندگيم ... نمي دوني چه سخته بي تو روز رو شب كردن و شب رو روز ... نمي دوني لحظات زندگيم بدون تو چقدر سنگين و سخت مي گذره ... نمي دوني چقدر دلم مي گيره بي تو ... بعضي وقتها بغض گلومو مي گيره بي تو ... نمي دوني بعضي وقتها چقدر دلم برات تنگ مي شه ... دلم براي نگاهت ... براي صدات ... براي قد و بالات ... براي اون هيبت مردانه ات تنگ مي شه ... خيلي تنگ مي شه ... خيلي ... از خداي مهربون مي خوام كه تو رو براي من حفظ كنه ... اگه تو يه لحظه اي نباشي .. من ... من مي ميرم ... تو اونقدر خوبي كه حاضري به خاطر من از خيلي چيزها بگذري ... قربونت برم عزيز دلم ... دعا مي كنم ... از خدا مي خوام كه زندگيمو متحول كنه ... زندگيمو با وجود تو كامل كنه ... من هم حاضرم زندگيمو فداي تو كنم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
مي گن خيلي خوشگل بود ... چشماي سياه و درشت با ابروهاي سياه پرپشت مي گن اونقدر خوشگل بود كه تو بچگي هر وقت از خونه بيرون مي رفت مادرش روي صورت ماهش نقاب مي زد تا از چشم زخم مردم در امان باشه ... مي گن وقتي بزرگ شد مثل پدرش يه پهلوون شد ... مردونگي و قدرت بازو و جذبه نگاهش رو از پدرش به ارث برده بود ... مي گن ماه روي ما يه برادربزرگتر از خودش داشت ... يه برادر كه عاشقش بود ... حاضر بود تمام هستيشو فداش كنه ... آخه اون برادر بزرگه كم كسي نبود ... غير از اينكه برادش بود ... مولاش هم بود ... مي گن كه برادر بزرگه رو به ماه روي ما سپرده بودند ... بهش گفته بودند هميشه با برادرت باش و يار و ياورش باش ... هيچ وقت تنهاش نذار ... آخه اونها مي دونستن كه چه اتفاقي قراره بيفته ... مي گن ... مي گن ... يه روزي گذر اين دو تا برادر به يه بيابون خشك و سوزان افتاد ... آخه برادر بزرگه يه كار بزرگي داشت كه بايد انجامش مي داد ... مي گن توي اون بيابون داغ يه عده آدم رذل جلوي راه اون دوتا برادر رو گرفتن ... آب رو به روشون بستن ... مي گن وقتي ماه روي ما تشنگي و بي تابي غنچه ها رو ديد از برادر بزرگه اجازه خواست تا بره آب بياره ... مي گن وقتي برادر بزرگه اجازه داد ... ماه روي ما سوار اسبش شد و تاخت ... و برادر بزرگه اون رو بدرقه كرد مي گن وقتي سر نهر آب رسيد و مشكشو پر از آب كرد خواست كه قدري از اون رو بنوشه اما ... خودتون بهتر مي دونيد ... سوار اسبش شد تا برگرده ... تا برگرده و همه رو سيراب كنه ... آخه اون سقا بود ... مي گن اما ... اما وقتي خواست حركت كنه دست كثيفي تيري پرتاب كرد و مشكش رو سوراخ كرد ... دست رذل ديگه اي ........... دست كثيف ديگه اي ........... چي بگم كه خودتون بهتر ميدونيد ... مي گن نگاهش اونقدر سهمگين بوده كه اون آدمهاي رذل جرات نگاه كردن به چشمهاي قشنگش رو نداشتن ... به همين خاطر با تير چشمهاي قشنگشو پر از خون كردن ..... ميگن وقتي برادر بزرگه بالاي سرش رسيد ماه روي ما روشو از برادرش برگردوند ... چون از شرمندگي نمي تونست تو روي برادرش نگاه كنه ... به خاطر اين از خود گذشتگي خداوند به ماه روي ما مقام بسيار بالايي داد ... و اون رو وسيله اي براي روا كردن حاجات بندگانش قرار داد ... مي گن كه اين ماه رو خيلي سخاوتمنده ... خيلي ها ازش حاجت گرفتن ... من هم ديدم ... شنيدم ... بيخود نيست كه بهش لقب باب الحوائج رو دادن ... من مطمئنم اگر كسي با تمام وجود و با اخلاص چيزي ازش بخواد دست خالي بر نمي گرده ... خجالت نكش ... بيا جلو و عرض حاجت كن ... بيا و ازش بخواه ... بيا ... حتما كمكت مي كنه ... آخه اون يار و ياور دردمنداست ... از او بخواه تا واسطه تو پيش خداوند باشه ... از او بخواه اون چيزي رو كه در دل داري و كسي را قدرت روا داشتنش نيست يا باب الحوائج ... يا ابوالفضل العباس ... كمكون كن ... حاجتهامونو روا كن ... امروز تاسوعاست ... عزاداريتون قبول باشه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط دلآرام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پروانه وجودم در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است، نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد ... من یک ترنس سکشوال M to F هستم. نمی دانم چرا ! تنها خود خدا می داند که چرا ...
|
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن حمايت از بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسی ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
بوسه (ts) شیوا و مونا (ts) پری سا (ts) غزل بانو (ts) ناهید (ts) ستاره (ts) رزی (ts) ماریا |
|
RSS
|