تبليغاتX
حرفهای نگفته

تازه امروز فهمیدم که هیچ حقی تو این زندگی ندارم ...

تازه امروز فهمیدم که اهل این دنیا نیستم ...

تازه امروز فهمیدم که هیچ کس نمی تونه کمکم کنه ...

تازه امروز فهمیدم که خیلی تنهام ... خیلی تنهام ...

تازه امروز فهمیدم که چقدر از این دنیا متنفرم ...

تازه امروز فهمیدم که رو کمک هیچ کس نمی شه حساب کرد ...

امروز ... امروز ... امروز خیلی چیزها فهمیدم ...

ای کاش امروز آخرین روزی باشه که طلوع آفتاب رو می بینم ...

دیگه نمی خوام حتی یک لحظه تو این دنیا ... بین این آدما زندگی کنم ...

دیگه نمی خوام زنده باشم ...

فقط دارم نفس می کشم و حرکت می کنم ... زندگی نمی کنم ...

قلبم داره توسینم له می شه ... نفسم به سختی بالا می یاد ...

هیچ کس اشکامو نمی بینه که هر روز از چشمام سرازیر می شه ...

ای خدا ! ... منو ببخش و خلاصم کن ... شاید شاید شاید پیش تو راحت تر از اینجا باشم ...

دیگه نمی خوام ... دیگه نمی تونم ... دیگه تحملشو ندارم ... دیگه نمی تونم ... نمی تونم ...

ای خدا اگه اجازه داشتم همین الان به این زندگی خاتمه می دادم ...

بعضی وقتها به سرم می زنه ... به سرم می زنه که ...

که خودمو خلاص کنم ...

خدایا تو شاهدی ... شاهدی که سعی می کنم ... سعی می کنم ادامه بدم ...

اما نمی شه ... دیگه توانشو ندارم ... دیگه نمی تونم ...

قلبم داره له می شه ... نفسم دیگه در نمی یاد ... دارم می میرم ...

خدایا کمکم کن ... خدایا ! ... ای خدا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط دلآرام |