تبليغاتX
حرفهای نگفته

بعد مدتی دارم می نویسم ... موندم از چی بنویسم که تکرار مکررات نباشه ...

آخه درد همونه ... مشکل همونه ... راستش تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاده ...

آه که چی بگم ... دلم می خواد یکی باشه بشینه پای درد دلم ...

اونوقت سفره دلمو براش باز کنم و بگم ... بگم ... بگم ...

از کجا شروع کنم ... از چی بگم ... آخه مگه این درد با گفتن آروم می شه ...

دلم خیلی چیزها می خواست ... خیلی آرزوها داشتم ... از همون بچگی تا همین الآنش ...

هنوز هم دارم ... آرزو دارم ... آرزو ...

من هم آدمم ... یکی آخه گوش بده ... من هم آرزو دارم ...

دلم یه زندگیه آروم می خواست ... با یه مرد خوب ... یه تکیه گاه محکم ...

دلم می خواست با نگاهش منو به اوج رویا ... به اوج خوشبختی ببره ...

دلم می خواست حس مادرونه ای که خدا تو وجودم گذاشته با اومدن یه فرشته کوچولو

شکوفا بشه ... آآآآآآآآآآآآآآخ ... دلم داره می سوزه ... می سوزه ...

مرد رویاهامو پیدا کردم ... اما نمی دونم بهش می رسم ... نمی دونم ...

نمی دونم می تونم خوشبختی رو براش به ارمغان بیارم ...

به کی بگم ... کی کمکم می کنه ... کی دستمو می گیره ... به خدا هیچی ... هیچی ...

هیچی غیر از یه زندگی آروم و ساده نمی خوام ... این توقع زیادیه ؟!

خدایا بهم کمک کن ... خدایا دستمو بگیر ... می دونم تو خیلی دوستم داری ...

پس کمکم کن تا از این غم بزرگ رها بشم ...

خدایا ! ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط دلآرام |