![]() |
![]() |
|
|
آه ای خدایا ! آهی از نهاد دل بر می آورم ... آهی که آشنایم با آن ... آه ... آه ... آه خدایا انگار که در زندانم ... زندانی سخت که راهی به بیرون ندارد ... زندانی که چنان قفلی بر درش زده اند که مرا توان گشایش آن نیست ... تو ای گشایشگر! ... با تو می گویم که بهترین شنوا هستی ... انگار بال و پرم را بسته اند و در این زندان رهایم ساخته اند ... و من شوق پرواز در سر دارم و اشتیاق آسمان ... خدایا ... ای آنکه مرا خلق کرده ای آنگونه که خواسته ای ... در بیرون این زندان کسی انتظارم را می کشد ... یک کبوتر سفید قلب ... منتظر رهایی من است تا پر کشیم در اوج با هم بودن ... خدایا ! ... خدایا رهایم کن ... در قفس را بگشا تا پر کشم ... خدایا ! ... آیا این کار برای تو که توانایی سخت است؟! ... حاشا ! ... هرگز چنین نیست ... چه کنم که سوداها دارم در سر ... چه کنم که نمی توانم زندگی را با تمام زیبایی هایش رها کنم ... می خواهم زندگی کنم ... می خواهم زندگی کنم ... آنگونه که تو می پسندی و آنگونه که خود می خواهم ... آه ای خدایا ! ... رهایم کن ! ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
آفتاب طلوع می کند و پس از غیبتی طولانی شروع به نورافشانی می کند ... آری روزی دیگر متولد شده است و تا مرگش تنها یک روز مهلت دارد ... و من پس از رویاهای شیرین عالم خواب چشمانم را می گشایم ... خدایا توکل بر تو! ... روزی دیگر از زندگیم شروع شده است ... روزی پر کار و شلوغ یا شاید نه ... روزی آرام و ساکت ... اما آنچه که برای تمامی روزهای عمرم مشترک است همچنان ادامه دارد ... جریانی از چه کنم ها ... باید ها و نباید ها ... شدنی ها و ناشدنی ها ...آرزوها ... و ... باز همانند روزهای سابقم ... خدایا چه می شد جای خوابم با بیداریم عوض می شد؟... خدایا چه کنم؟ ... خدایا چه خواهد شد؟ ... خدایا آخر چرا من؟!!!! ... با خدا مشغول صحبت می شوم و او مثل همیشه با سکوت هم صحبتم می شود ... ناگاه امیدی در دلم جوانه می زند ... آخ ای خدایا شکر! ... خدایا شکر! ... تو مرا تنها نیافریدی ... تو بندگانت را تنها نگذاشته ای ... تو برای همه بندگانت همدمی خلق کرده ای ... خدایا تو آنها را بهم می رسانی حتی اگر هریک را در گوشه ای از دنیا خلق کرده باشی ... خدایا! ... آری یاد همدمم ، همرهم ، همسرم ، یار و یاورم در دلم همچو چشمه ای می جوشد و تمام وجودم را سیراب می کند ... او که به امیدش زنده ام ... با رویاهای با او بودن زندگی می کنم ... با نفسش نفس می کشم ... و به امید وصالش منتظرم ... او که روحی شد در کالبدم و امیدی در دلم ... او که زندگیم را معنا کرد ... او که زندگیش را فدای من کرد و من جانم را فدایش خواهم کرد... آری او ... مرد من ... مرد رویاهای من ... تو ای مرد من ... ای تکیه گاه من ... ای هم صحبت تنهاییم ... از دوریت نالانم ... همچو شمعی در فراقت می سوزم و آب می شوم ... ای مرد مهربانم به اندازه لحظه لحظه زندگیم دوستت دارم ... دوستت دارم ... روزت مبارک! همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پروانه وجودم در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است، نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد ... من یک ترنس سکشوال M to F هستم. نمی دانم چرا ! تنها خود خدا می داند که چرا ...
|
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن حمايت از بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسی ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
بوسه (ts) شیوا و مونا (ts) پری سا (ts) غزل بانو (ts) ناهید (ts) ستاره (ts) رزی (ts) ماریا |
|
RSS
|