![]() |
![]() |
|
|
همیشه آخرهای شهریور برام حال و هوای دیگه ای داره ... بوی کتاب و کیف و نیمکتهای چوبی مدرسه ... دوران بچگیم این موقعها که می شد حسابی ذوق و شوق داشتم که مدرسه ها باز بشه ... برعکس خیلی ها از مدرسه بدم نمیومد ... شاید بخاطر این بود که وضع درسم خوب بود ... همیشه شاگرد اول و دوم کلاس بودم و بقیه روم حساب می کردند ... به خوش اخلاقی و بچه مثبت بودن هم معروف بودم به خاطر همین زیاد اذیت نمی شدم ... یاد اون موقعها که می افتم بگی نگی یه ذره افسوس می خورم ... چرا؟! آخه اون موقعها اعتماد به نفسم خیلی بالا بود ... صبرم خیلی زیاد بود ... اما حالا چی؟ 2 و 3 روزه دیگه باید برم دانشگاه اونم شهرستان ... دیگه خودتون بهتر می دونید ... شهر غریب و خوابگاه و مشکلات و... باید باز تو اون خوابگاه بین اونهمه آقا پسر زندگی کنم ... خیلی سخته ... باید حسابی نقشمو خوب بازی کنم تا نکنه یهو یکی بویی ببره ... بشم یه پسر خوب و سر بزیر و خیلی وقتها ساکت و مثبت ... البته همین الانش هم دارم نقش بازی می کنم اما نقش اونجا خیلی فرق می کنه ... باید یه جوری باشی که نه زیاد گوشه گیر باشی که بقیه بهت شک کنن ... نه یه جوری که اونقدر صمیمی بشن که همیشه بچسبن بهت ... واقعا سخته ... نه؟ خلاصه یه جوری باشی که انگشت نما نشی ... برام دعا کنید تا زودتر دانشگاهم تموم بشه تا ببینیم بعدش چی می شه. راستی ماه رمضان هم مبارک باشه ... نماز و روزتون قبول ... موقع سحر و سر افطار برای ما هم دعا کنید ... خدایا به حرمت این ماه عزیز و به حرمت زبونهای روزه بنده هات دعای بندگانت رو اجابت کن و حاجتهاشون رو بده ... آمین یا اله العالمین التماس دعا ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
تاپ تاپ تاپ ... صدای قلبم است ... می شنوم صدایش را که با چه لجاجتی به کار خود ادامه می دهد... تاپ تاپ تاپ ... خسته نشدی ؟! ... آخر چرا کمی استراحت نمی کنی؟ ... می توانی استراحت کنی ... من راضیم ... آخر من هم خسته شده ام ... کمی استراحت کن تا من هم بیاسایم ... تاپ تاپ تاپ ... واقعا خیلی لجوجی ... اگر من هم لجاجت تو را داشتم حتما تا حالا ... تاپ تاپ تاپ ... تو قلب بیچاره منی ... قلب کسی که دائما غمی در قلبش خانه دارد ... تو قلب کسی هستی که نمی دانم قلبش به چه امیدی اینچنین می تپد ... تاپ تاپ تاپ ... می دانی ؟ ... آخر هرچه به آینده می نگرم چیزی نمی بینم انگار مه آلود است ... یا شاید هم غبار گرفته ... حتی در آن دوردستها هم چیزی که دلم را خوش کند نمی بینم ... تاپ تاپ تاپ ... همه دنبال کار و زندگی خودشانند ... خُب انتظار دارند من هم اینچنین باشم ... تو فکر می کنی می توانم؟ ... می شود؟ ... می توانم و نمی کنم؟ ... نه نمی توانم ... به خدا نمی توانم ... چطور می توانم نسبت به آینده ام بی تفاوت باشم؟! چطور می توانم آرزوهایم را فراموش کنم؟! ... چطور می توانم ؟! ... تاپ تاپ تاپ ااااه ... چه خبرت است دارم با تو حرف می زنم ... آخر کسی نیست به حرفهایم گوش دهد ... تو هم مثل بقیه ای ... سرت به کار خودت است ... مگر برای من نمی تپی؟ پس تو چرا می تپی؟! برای چه؟! کاش لااقل تو به حرفم گوش می دادی و دیگر ................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
آقا جونم سلام حالتون چطوره قربون تنهاییتوون برم آقا جون پس کی میایی ... کی می خوای از پشت ابر بیرون بیایی ای ماه زیبا که شب تاریک است. نمی دونم چرا دستم به نوشتن گرم نمی شه ... شاید خیلی گناهکارم ... شاید لیاقت نامه نوشتن برای شما رو ندارم ... آقا جون دردمندیم ... آقا جون درد امانمونو بریده ... آخه اینهمه ظلم و ستم تو این دنیا کم دردیه؟ اینهمه کشت و کشتار ... اینهمه تبعیض ... اینهمه بی خدایی ... اینهمه فساد ... دیگه چه بلایی باید سرمون بیاد تا شما بیایید؟ یا صاحب الزمان ... شما که منو می شناسید ... آخه می گن شما هر روز به ما سر می زنید امان از اون موقعی که رو سیاه باشم پیش شما ... یا صاحب الزمان دردمندم ... جونم به لبم رسیده ... چقدر دعا کنم و از خدا بخوام که فرجی بشه ... چقدر دعا کنم که گره مشکلم باز بشه ... آقا جون کجایی پس؟! ... کجایید می خوام دستتونو ببوسم پاتونو ببوسم ... دوست دارم دستتونو بذارید رو سرم ... یا حجهَ ابن الحسن! قربونتون برم ... آخه شما که زنده اید و حاضر پس کجایید؟ چرا سراغی ازمون نمی گیرید؟ شاید هم می گیرید و ما بی خبر... شاید هرچه داریم از وجود شماست ... شکی ندارم که همینطوره. ای کاش بودید و راه درست رو نشونمون می دادید ... ای کاش بودید و کمکمون می کردید ... می دونم که هستید ... آقا جان کمکمون کن ... راستی با اینکه یه ذره دیر شده اما تولدتون مبارک ... سایتون بالا سرمون ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ما می شدی مایه آسایه ما می شدی هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسایل شود ....... دل مستمندم ای جااااااااان به لبت نیاز دارد روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پروانه وجودم در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است، نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد ... من یک ترنس سکشوال M to F هستم. نمی دانم چرا ! تنها خود خدا می داند که چرا ...
|
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن حمايت از بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسی ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
بوسه (ts) شیوا و مونا (ts) پری سا (ts) غزل بانو (ts) ناهید (ts) ستاره (ts) رزی (ts) ماریا |
|
RSS
|