![]() |
![]() |
|
|
این روزها خیلی نا امیدم ... حس می کنم هرگز به اون زندگی رویاییم نمی رسم ... زندگی که روح و جسمم مال خودم باشه ... عشقم ، امیدم ، مرد مهربونم مال خودم باشه ... زندگی که ازش لذت ببرم ... از لحظه لحظه اش ... ای خدا! ... ای خدا چرا کسی نمی گه چته؟! ... چرا کسی نمی پرسه چه مرگته؟! ... انگار اصلا دلشون نمی خواد دردتو بدونن ... شاید هم براشون سخته ... می دونم سخته اما گناه من چیه؟ ... منم می خوام زندگی کنم ... دلم می خواست یه زندگیه عادی داشته باشم ... آخه به چه گناهی باید این عذاب رو تحمل کنم ... دیگه نمی تونم ... به خدا نمی تونم ... خدایا! نمی تونم ... می ترسم دیوونه بشم بیفتم گوشه تیمارستان ... چرا کسی حمایتمون نمی کنه؟ ... من از خانوادم انتظار دارم حمایتم کنن ... پشتم وایستن بگن برو جلو نترس ... ما باهاتیم ... نگران بعدش نباش ... ما همیشه پشتیبانتیم ... اما دریغ ! ... اونهایی که از مشکلم با خبرن تو این مدت نپرسیدن چی شد؟ چی کار کردی؟ حتی در موردش حرف نمی زنن ... انگار نه انگار ... فکر می کنن بی خیال شدم ... آخه مگه می شه بی خیال شد ... یکی به دادم برسه ... یکی کمکم کنه ... دیگه نمی تونم ... تنها چیزی که به زندگی امیدوارم می کنه مرد مهربونمه ... کسی که با حرفهاش دلمو به زندگی گرم می کنه ... امیدوارم می کنه ... می گه که هرگز تنهام نمی ذاره ... می گه که غیر از من با هیچ کس نمی تونه زندگی کنه ... می گه که زندگیمونو با هم می سازیم ... با عشق ، امیدواری ، محبت ... خدایا! می دونم که می شنوی ... ای شنواترین ... ای بیناترین ... خدایا! کمکون کن ... من زندگیمو از تو می خوام ... از خودت ... خدایا! التماست می کنم ... کمکم کن ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط دلآرام |
|
|
چشممو باز می کنم ... دارم می رم طرف خوابگاه ... خوابگاه پسران!
اشتباه نمی رم ؟! ... نه؟ ... فکر کنم دارم اشتباه می رم ها! ... باید اون وری برم .. خوابگاه دخترها ... نه اما انگار دارم درست می رم ... اتاقم اینوریه ... تو خوابگاه پسران ... یه اتاق با چند تا هم اتاقی ... پسرای بدی نیستن ... بچه های خوبین ... خدا رو شکر ... ولی من بینشون خیلی احساس غربت می کنم ... بعضی وقتها خیلی بهم فشار میاد ... اینکه بتونی بین اینهمه پسر زندگی کنی و ظاهرتو خوب حفظ کنی تا کسی شک نکنه خیلی سخته ... برام خیلی دعا کنید ... خیلی داره بهم سخت می گذره ... خیلی ......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط دلآرام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پروانه وجودم در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است، نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد ... من یک ترنس سکشوال M to F هستم. نمی دانم چرا ! تنها خود خدا می داند که چرا ...
|
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن حمايت از بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسی ايران آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
بوسه (ts) شیوا و مونا (ts) پری سا (ts) غزل بانو (ts) ناهید (ts) ستاره (ts) رزی (ts) ماریا |
|
RSS
|