تبليغاتX
حرفهای نگفته

این روزها روزهای سختیه برام ... نمیدونم قراره چطور بشه ...

آخه دانشگاهم بالاخره داره تموم میشه ... نمی دونم بعدش باید چی کار کنم ...

سربازی؟! ... وااااااااای نه ... خدایا کمکم کن ...

کاش میشد یک معافیت درست و حسابی بهمون می دادند تا بتونیم باهاش استخدام بشیم و لااقل هزینه عملمونو در بیاریم ... با معافیتی که اسم دیوونه رومون میذارن کسی به ما کار نمیده! ...

خانوادم که انگار نه انگار چیزی می دونن ... خودشونو زدن به اون راه! ...

کارم با روانشناسم در تهران تموم شده ... 1 سال و نیم طول کشید تا 5و6 جلسه رفتم پیشش آخه مرتب نمی تونستم برم تهران... ازش برای پزشکی قانونی و دادگاه نامه گرفتم ...

اما می ترسم برم دادگاه درخواست بدم ... میترسم ازم آدرس بگیرن ...

اونوقت اگه نامه ای از دادگاه بیاد در خونمون و مثلا بابام ببینه ... واااای ! ...

آخه بابام مشکلمو نمی دونه ... مشکل اساسی هم همینه ...

از طرف دیگه نمی دونم نامزدم با من خوشبخت خواهد شد یا نه؟ ...

خیلی دوستش دارم و نمی خوام زندگیش تباه بشه ...

آخه دختری که اجاقش کور باشه می تونه یک تک پسر خانواده رو خوشبخت کنه؟!

نمی خوام از دست بدمش ... بدون اون زندگی برام بی معناست ...

برام دعا کنید ... خصوصا در این روزها و سحرها و افطارهای ماه رمضان ...

التماس دعا ...

 

اندیشه های یک دخترسرشت در اسارت تن:

می اندیشم به خودم ... به دختری که قلبش مدفن آرزوهایش شده ...

دختری که زیباست اما نه به ظاهر ... بلکه در باطن روحی دارد زیبا و لطیف ...

اندامش ظریف ... ابروان کشیده و چشمان سیاه و زیبا ... با ناز و ادا برای عشقش عشوه می فروشد ... آخر می دانید او را بسیار دوست می دارد ... او حس مادری را دارد که برای به دنیا آوردن فرزندش لحظه ها را شمارش می کند ... در خیال خود از بافتن موهای دخترش یا بستن بند کفشهای پسر کوچکش لذت می برد ...خدایا ای کاش می گفتی چرا؟ ... چرا مرا انتخاب کردی؟ ...

ای کاش دلیل انتخابت را به دیگران هم می فهماندی ... خدایا ... خدایا ...

آیا مرا یاوری جز تو هست؟! ... آیا نزدیکتر از تو به من هست؟! ... پس کمکم کن الهی!

 

پی نوشت : از تمام دوستانی که ابراز محبت کردند و برام کامنت گذاشتند بسیار سپاسگذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

 

راستش دل و دماغ نوشتن ندارم

آخه از چی بنویسم دیگه؟!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط دلآرام |