تبليغاتX
حرفهای نگفته - خدایا آیا راهی هست؟!

گاهی فکر می کنم اگه به عنوان یک تماشاچی یک فیلم با موضوع زندگی خودم می دیدم شاید تا ساعتها به حال اون کسی که تو فیلم نقش منو بازی می کنه گریه می کردم …

 بنده خدا … چه سرنوشتی داره … چه دردی رو به تنهایی تحمل می کنه … چه شبهایی که با چشمهای خیس می خوابه …  قلبش داره چه بار سنگینی رو تحمل می کنه … چه سرنوشتی … آدم باورش نمیشه …

بنده خدا … انگار تو زندانی اسیره که هیچکس نمی خواد آزادیشو ببینه … زندانی که دیوارهاش تا آسمون هفتم بلنده … زندانی که دری نداره … زندانی که فقط و فقط برای آدمهایی مثل اون ساختن …

بنده خدا … نمی تونه خودخواه باشه … بگه بی خیاله همه من میرم دنبال زندگیم هرچی می خواد بشه بذار بشه …

نمی تونه اشکهای مادرشو ببینه … نمی تونه اخم و ناراحتی روی چین و چروک صورت پدر پیرش ببینه …

نمی تونه راضی بشه کسی که عاشقش شده به خاطر اون رنج و سختی بکشه … نمی تونه راضی بشه کسی که عاشقش شده به خاطر اون به خانوادش پشت کنه … نمی تونه راضی بشه حسرت بوسیدن صورت ناز یه کوچولوی ناز تو دل عشقش بمونه …

آه … بنده خدا چه دردی می کشه … آه … آه … بنده خدا …

دلش می خواد یه آدم عادی باشه … مثل بقیه زندگی کنه … مثل بقیه کار کنه … ازدواج کنه … مثل بقیه بره بیاد … واسه خودش خونه زندگی داشته باشه … برو و بیایی داشته باشه … نمی خواد تا آخر عمرش تنها و افسرده باشه … نمی خواد آرزو به دل باشه …

خدایا آیا راهی هست؟! …

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط دلآرام |