تبليغاتX
حرفهای نگفته - الآن چیکار کنم؟

بعضی وقتها فکر می کنم کاشکی اصلا نمی دونستم دردم چیه ...

نمی دونستم درمانش چیه ... نمی دونستم بعضیها مثل من هستن ...

شاید اون موقع می تونستم مثل سابق زندگی رو ادامه بدم ...

زیاد درگیری فکری نداشته باشم ... نه اینکه قبلا فکرم درگیر این مسئله نبود

نه ... قبلا هم به خودم و وضعیتم زیاد فکر می کردم ... اینکه چرا اینطوریم ...

چرا مثل بقیه نیستم یا چرا اونها مثل من نیستن ... اینکه آخرش چی میشه ...

اما از وقتی که فهمیدم خیلیها مثل منن ... از وقتی که فهمیدم دردم چیه ...

اسمش چیه ... علتش چیه ... زندگیم عوض شد ... یک جور دیگه شد ...

انگار حقی دارم که باید بگیرم ... کاری دارم که باید انجامش بدم و تمومش کنم ...

جرات پیدا کردم ... جرات اینکه حرفهای ناگفته چندین ساله رو بگم ...جرات اینکه

بخوام کاری واسه خودم بکنم ...جرات اینو پیدا کردم که یک نفر دیگه رو درگیر

زندگی نفرین شده ام بکنم ... آخه گناه اون چی بود؟! ... دوستش داشتم ...

نتونستم ازش بگذرم ... حالا هم نمی تونم ازش بگذرم ...

خدایا الآن چیکار کنم؟ ... زندگیم خیلی پیچیده شده ... خیلی پیچ در پیچ ...

سردرگم شدم ... خسته شدم ... خدایا تو بگو الآن چیکار کنم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط دلآرام |