تبليغاتX
حرفهای نگفته - دو راهی

من ... راه ... دو تا ... دو تا راه ... دو راهی ... من و دو راهی ... منم و یک دو راهی ... من مانده ام بر سر یک دو راهی ... چه کنم؟ ... کدام راه را بروم؟ ... وای خدایا! ... خسته ام ... توان رفتن در من نیست ... میخواهم بر سر همین دو راهی بنشینم و خستگی در کنم ... نمیخواهم دیگر بروم ... خسته ام خسته ... دنیا با این همه نقش و نگار که آفریدی برای من در دو چیز خلاصه شده ... صبر و غم ... برای چه با من چنین کردی؟! ... مگر از من خطایی سر زده بود؟! ... آخر نوزاد هم مگر میتواند خطایی کند؟! چرا با من چنین کردی آخر چرا چرا چرا ؟ ... همه وقتی شکایتی از کسی دارند شکایتشان را به محضر تو عرضه میکنند ... با تو میگویند ... من از تو شکایت دارم! ... درست شنیدی خدای مهربان من ... من از تو شکایت دارم ... من شاکیم ... من از دست تو شاکیم ... باید پیش چه کسی عرضه کنم شکایتم را ؟ ... آیا بالاتر از محضر تو جایی هست ؟ ... جایی ندارم بروم ... پس از تو به تو شکایت میکنم ... چرا رسیدگی نمیکنی؟ ... چرا جواب بغض گلویم را نمی دهی؟ ... چرا جواب آه دلم را نمی دهی؟ ... چرا جواب اشک چشمم را نمی دهی؟ ... چرا جواب فریاد بی صدایم را نمی دهی؟ ... میترسم بیشتر بگویم بدتر از این سرم بیاوری ... نه ... دیگر بس است ... تحملش را ندارم ... رحم کن ... دیگر ... دیگر نمی توانم ... نمی دانم این چه سرنوشتی است ... حکمتی در کار است؟! ... آخر چه حکمتی؟! ... خدایا دست بردار ! ... واقعا حکمتی در کار است ؟ ... مثلا چه حکمتی؟! ... میگویند مارا خلق کردی تا نشانه ای از نشانه های تو باشیم ... نمی دانم چطور میتوانیم نشانه تو باشیم در صورتیکه نمی توانیم ابراز وجود کنیم تا بقیه بندگانت از وجود ما باخبر شوند ... ما باید خفه شویم تا مورد اهانت و سرزنش و تحقیر و لعن و تمسخر بقیه قرار نگیریم ... حالا من مانده ام بر سر دو راهی ... نمی دانم کدام راه را باید بروم ... کاش میشد نروم و همینجا تمام شود ... آخر خسته ام ... خیلی خسته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط دلآرام |